تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( رهی معیری )
پیچک ( رهی معیری )
شعر و ادب پارسی
شاعر و ترانه سرای بنام استاد رهی معیری ( )
نوشته شده در تاريخ شنبه 17 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 23:31 تعداد بازديد : |
بنگرآن ماه روی باده فروش(رهی) ( تغزل, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:26 تعداد بازديد : 267 |

باده فروش

 

بنگر آن ماه روی باده فروش

غیرت آفتاب و غارت هوش

جام سیمین نهاده بر کف دست

زلف زرین فکنده بر سر دوش

غمزه اش راه دل زند که بیا

نرگسش جام می دهد که بنوش

غیر آن نوش لب که مستان را

جان و دل پرورد ز چشمهٔ نوش

دیده‌ای آفتاب ماه به دست

دیده‌ای ماه آفتاب فروش؟

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
هوشم ربوده ماه قدح نوشی(رهی) ( تغزل, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:23 تعداد بازديد : 262 |

ماه قدح پوش

 

هوشم ربوده ماه قدح نوشی

خورشید روی زهره بناگوشی

زنجیر دل ز جعد سیه سازی

گلبرگ تر به مشک سیه پوشی

از غم بسان سوزن زرینم

در آرزوی سیم بر و دوشی

خون جگر به ساغر من کرده

ساغر ز دست مدعیان نوشی

بینم بلا ز نرگس بیماری

دارم فغان ز غنچه خاموشی

دردا که نیست ز آن بت نوشین لب

ما را نه بوسه ای و نه آغوشی

بالای او به سرو سهی ماند

مژگان او بخت رهی ماند

ای مشکبو نسیم صبحگاهی

از من بگو بدان مه خرگاهی

آه و فغان من به قلک برشد

سنگین دلت نیافته آگاهی

با آهنین دل تو چه داند کرد؟

آه شب و فغان سحرگاهی

ای همنشین بیهوده گو تا چند

جان مرا به خیره همی کاهی؟

راحت ز جان خسته چه می جویی؟

طاقت ز مرغ بسته چه میخواهی؟

بینی گر آن دو برگ شقایق را

دانی بلای خاطر عاشق را

 

رهی معیری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی؟(رهی) ( تغزل, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:19 تعداد بازديد : 266 |

سایه گیسو

 

ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی؟

یا خرمن عبیری یا پار سوسنی؟

سوسن نه‌ای که بر سر خورشید افسری

گیسو نه‌ای که بر تن گلبرگ جوشنی

زنجیر حلقه حلقه آن فتنه گستری

شمشاد سایه گستر آن تازه گلشنی

بستی به شب ره من مانا که شبروی

بردی ز ره دل من مانا که رهزنی

گه در پناه عارض آن مشتری رخی

گه در کنار ساعد آن پرنیان تنی

گر ماه و زهره شب به جهان سایه افکنند

تو روز و شب به زهره و مه سایه افکنی

دلخواه و دلفریبی دلبند و دلبری

پرتاب و پر شکنجی پر مکر و پر فنی

دامی تو یا کمند؟ ندانم براستی

دانم همی که آفت جان و دل منی

از فتنه ات سیاه بود صبح روشنم

ای تیره شب که فتنه بر آن ماه روشنی

همرنگ روزگار منی ای سیاه فام

مانند روزگار مرا نیز دشمنی

ای خرمن بنفشه و ای توده عبیر

ما را به جان گدازی چون برق خرمنی

ابر سیه نه ای ز چه پوشی عذار ماه؟

دست رهی نه ای ز چه او را بگردنی؟

 
رهی معیری


برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
بنفشه زلف من ای سرو قد نسرین تن(رهی) ( تغزل, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:17 تعداد بازديد : 529 |

بنفشه سخن گوی

 

بنفشه زلف من ای سرو قد نسرین تن

که نیست چون سر زلفت بنفشه و سوسن

بنفشه زی تو فرستادم و خجل ماندم

که گل کسی نفرستد بهدیه زی گلشن

بنفشه گرچه دلاویز و عنبر آمیز است

خجل شود بر آن زلف همچو مشک ختن

چو گیسوی تو ندارد بنفشه حلقه و تاب

چو طره تو ندارد بنفشه چین و شکن

گل و بنفشه چو زلف و رخت به رنگ و به بوی

کجاست ای رخ و زلفت گل و بنفشه من

به جعد آن نکند کاروان دل منزل

به شاخ این نکند شاهباز جان مسکن

بنفشه در بر مویت فکنده سر درجیب

گل از نظاره رویت دریده پیراهن

که عارض تو بود از شکوفه یک خروار

که طره تو بود از بنفشه یک خرمن

بنفشه سایه ز خورشید افکند بر خاک

بنفشه تو به خورشید گشته سایه فکن

ترا به حسن و طراوت جز این نیارم گفت

که از زمانه بهاری و از بهار چمن

نهفته آهن در سنگ خاره است ترا

درون سینه چونگل دلی است از آهن

اگر چه پیش دو زلفت بنفشه بی قدراست

بسان قطره به دریا و سبزه در گلشن

بنفشه های مرا قدر دان که بوده شبی

بیاد موی تو مهمان آب دیده من

بنفشه های من از من ترا پیام آرند

تو گوش باش چو گل تا کند بنفشه سخن

که ای شکسته بهای بنفشه از سر زلف

دل رهی را چون زلف خویشتن مشکن

 
رهی معیری


برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
نسیم عشق ز کوی هوس نمی‌آید(رهی) ( غزل جلد چهارم قسمت دوم , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 15:58 تعداد بازديد : 309 |

شکوه ناتمام

 

نسیم عشق ز کوی هوس نمی‌آید

چرا که بوی گل از خار و خس نمی‌آید

ز نارسایی فریاد آتشین فریاد

که سوخت سینه و فریادرس نمی‌آید

به رهگذار طلب آبروی خویش مریز

که همچو اشک روان باز پس نمی‌آید

ز آشنایی مردم رمیده‌ایم رهی

که بوی مردمی از هیچ کس نمی‌آید

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
نوای آسمانی آید از گلبانگ رود امشب(رهی) ( غزل جلد چهارم قسمت دوم , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 15:57 تعداد بازديد : 286 |

گلبانگ رود

 

نوای آسمانی آید از گلبانگ رود امشب

بیا ساقی که رفت از دل غم بود و نبود امشب

فراز چرخ نیلی ناله مستانه ای دارد

دل از بام فلک دیگر نمی آید فرود امشب

که بود آن آهوی وحشی چه بود آن سایه مژگان؟

که تاب از من ستاند امروز و خواب از من ربود امشب

بیاد غنچه خاموش او سر در گریبانم

ندارم با نسیم گل سر گفت و شنود امشب

ز بس بر تربت صائب عنان گریه سر دادم

رهی از چشمهٔ چشمم خجل شد زنده رود امشب

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک(رهی) ( غزل جلد چهارم قسمت دوم , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 15:55 تعداد بازديد : 255 |

زبان اشک

 

چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک

روشنتر از ستاره روشنگر است اشک

گوهر اگر ز قطره باران شود پدید

با آفتاب و ماه ز یک گوهر است اشک

با اشک هم اثر نتوان خواند ناله را

غم پرور است ناله و جان پرور است اشک

بارد ازو لطافت و تابد ازو فروغ

چون گوی سینه بت سیمین بر است اشک

خاطر فریب و گرم و دلاویز و تابناک

همرنگ چهره تو پری پیکر است اشک

از داغ آتشین لب ساغر نواز تو

در جان ماست آتش و در ساغر است اشک

با دردمند عشق تو همخانه است آه

با آشنای چشم تو هم بستر است اشک

لب بسته ای ز گفتن راز نهان رهی

غافل که از زبان تو گویاتر است اشک

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
ستاره شعله‌ای از جان دردمند من است(رهی) ( غزل جلد چهارم قسمت دوم , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 15:53 تعداد بازديد : 254 |

آتش جاوید

 

ستاره شعله‌ای از جان دردمند من است

سپهر آیتی از همت بلند من است

به چشم اهل نظر صبح روشنم زآن روی

که تازه‌رویی عالم ز نوشخند من است

چگونه راز دلم همچو نی نهان ماند؟

که داغ عشق تو پیدا ز بند بند من است

در آتش از دل آزاده‌ام ولی غم نیست

پسند خاطر آزادگان پسند من است

رهی به مشت غباری چه التفات کنم؟

که آفتاب جهانتاب در کمند من است

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند(رهی) ( غزل جلد چهارم قسمت دوم , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 15:52 تعداد بازديد : 308 |

پیر هرات

 

بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند

یار عاشق سوز ما ترک دلازاری کند

بر گذرگاهش فرو افتادم از بی طاقتی

اشک لرزان کی تواند خویشتن داری کند؟

چاره ساز اهل دل باشد می اندیشه سوز

کو قدح؟ تا فارغم از رنج هوشیاری کند

دام صیاد از چمن دلخواه تر باشد مرا

من نه آن مرغم که فریاد از گرفتاری کند

عشق روز افزون من از بی وفایی های اوست

می گریزم گر به من روزی وفاداری کند

گوهر گنجینهٔ عشقیم از روشندلی

بین خوبان کیست تا ما را خریداری کند؟

از دیار خواجه شیراز میآید رهی

تا ثنای خواجه عبدالله انصاری کند

می رسد با دیده گوهرفشان همچون سحاب

تا بر این خاک عبیرآگین گوهرباری کند

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
من کیستم ز مردم دنیا رمیده‌ای(رهی) ( غزل جلد چهارم قسمت دوم , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 15:50 تعداد بازديد : 305 |

محنت سرای خاک

 

من کیستم ز مردم دنیا رمیده‌ای

چون کوهسار پای به دامن کشیده‌ای

از سوز دل چو خرمن آتش گرفته‌ای

وز اشک غم چو کشتی طوفان رسیده‌ای

چون شام بی رخ تو به ماتم نشسته‌ای

چون صبح از غم تو گریبان دریده‌ای

سر کن نوای عشق که از های و هوی عقل

آزرده ام چو گوش نصیحت شنیده‌ای

رفت از قفای او دل از خود رمیده ام

بی تاب تر ز اشک به دامن دویده‌ای

ما را چو گردباد ز راحت نصیب نیست

راحت کجا و خاطر ناآرمیده‌ای

بیچاره‌ای که چاره طلب می کند ز خلق

دارد امید میوه ز شاخ بریده‌ای

از بس که خون فرو چکد از تیغ آسمان

ماند شفق به دامن در خون کشیده‌ای

با جان تابناک ز محنت سرای خاک

رفتیم همچو قطرهٔ اشکی ز دیده‌ای

دردی که بهر جان رهی آفریده‌اند

یا رب مباد قسمت هیچ آفریده‌ای

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم(رهی) ( غزل جلد چهارم قسمت دوم , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 15:49 تعداد بازديد : 360 |

حلقه موج

 

گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم

من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم

هر زمان بی روی ماهی همدم آهی شوم

هر نفس با یاد یاری نالهٔ زاری کنم

حلقه‌های موج بینم نقش گیسویی کشم

خنده‌های صبح بینم یاد رخساری کنم

گر سر یاری بود بخت نگونسار مرا

عاشقیها با سر زلف نگونساری کنم

باز نشناسد مرا از سایه چشم رهگذار

تکیه چون از ناتوانیها به دیواری کنم

درد خود را می‌برد از یاد گر من قصه‌ای

از دل سرگشته با صید گرفتاری کنم

نیست با ما لاله و گل را سر الفت رهی

می‌روم تا آشیان در سایهٔ خاری کنم

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
حال تو روشن است دلا از ملال تو(رهی) ( غزل جلد چهارم قسمت دوم , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 15:47 تعداد بازديد : 267 |

در سایه سرو

 

حال تو روشن است دلا از ملال تو

فریاد از دلی که نسوزد به حال تو

ای نوش لب که بوسه به ما کرده ای حرام

گر خون ما چو باده بنوشی حلال تو

یاران چو گل به سایه سرو آرمیده اند

ما و هوای قامت با اعتدال تو

در چشم کس وجود ضعیفم پدید نیست

باز آ که چون خیال شدم از خیال تو

در کار خود زمانه ز ما ناتوان تر است

با ناتوان تر از تو چه باشد جدال تو؟

خار زبان دراز به گل طعنه می زند

در چشم سفله عیب تو باشد کمال تو

ناساز گشت نغمه جان پرورت رهی

باید که دست عشق دهد گوشمال تو

 
رهی معیری


برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
هر شب فزاید تاب وتب من(رهی) ( غزل جلد چهارم قسمت دوم , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 15:45 تعداد بازديد : 280 |

مکتب عشق

 

هر شب فزاید تاب وتب من

وای از شب من وای از شب من

یا من رسانم لب بر لب او

یا او رساند جان بر لب من

استاد عشقم بنشین و بر خوان

درس محبت در مکتب من

رسم دو رنگی آیین ما نیست

یکرنگ باشد روز و شب من

گفتم رهی را کامشب چه خواهی؟

گفت آنچه خواهد نوشین لب من

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست(رهی) ( غزل جلد چهارم قسمت دوم , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 15:43 تعداد بازديد : 246 |

آزاده

 

بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست

سرو چمنم شکوه ای از خار و خسم نیست

از کوی تو بی ناله و فریاد گذشتم

چون قافله عمر نوای جرسم نیست

افسرده ترم از نفس باد خزانی

کآن تو گل خندان نفسی هم نفسم نیست

صیاد ز پیش آید و گرگ اجل از پی

آن صید ضعیفم که ره پیش و پسم نیست

بی خحصلی و خواری من بین که در این باغ

چون خار به دامان گلی دسترسم نیست

از تنگدلی پاس دل تنگ ندارم

چندان کشم اندوه که اندوه کسم نیست

امشب رهی از میکده بیرون ننهم پای

آزرده دردم دو سه پیمانه بسم نیست

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
دل زود باورم را به کرشمه‌ای ربودی(رهی) ( غزل جلد چهارم قسمت دوم , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 15:43 تعداد بازديد : 268 |

پشیمانی

 

دل زود باورم را به کرشمه‌ای ربودی

چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی

به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما

من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی

من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم

تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی

ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم

نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی

چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری

خجل از تو چشمه ای چشم رهی که زنده رودی

 
رهی معیری


برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت