تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( رهی معیری )
پیچک ( رهی معیری )
شعر و ادب پارسی
شاعر و ترانه سرای بنام استاد رهی معیری ( )
نوشته شده در تاريخ شنبه 17 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 23:31 تعداد بازديد : |
اگر ز هر خس و خاری فراکشی دامن(رهی) ( قطعه قسمت دوم, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:01 تعداد بازديد : 296 |

مایه رفعت

 

اگر ز هر خس و خاری فراکشی دامن

بهار عیش ترا آفت خزان نرسد

شکوه گنبد نیلوفری از آن سبب است

که دست خلق به دامان آسمان نرسد

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
پاس ادب به حد کفایت نگاه دار(رهی) ( قطعه قسمت دوم, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:59 تعداد بازديد : 280 |

پاس ادب

 

پاس ادب به حد کفایت نگاه دار

خواهی اگر ز بی ادبان یابی ایمنی

با کم ز خویش هر که نشیند به دوستی

با عز و حرمت خود خیزد به دشمنی

در خون نشست غنچه که شد همنشین خار

گردن فراخت سرو ز بر چیده دامنی

افتاده باش لیک نه چندان که همچو خاک

پامال هر نبهره شوی از فروتنی

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
آن نواساز نو آیین چو شود نغمه سرای(رهی) ( قطعه قسمت دوم, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:58 تعداد بازديد : 273 |

سخن پرداز

 

آن نواساز نو آیین چو شود نغمه سرای

سرخوش از ناله مستانه کند جان مرا

شیوه باد سحر عقده گشایی است رهی

شعر پژمان بگشاید دل پژمان مرا

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
حادثات فلکی چون نه به دست من و توست( رهی) ( قطعه قسمت دوم, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:56 تعداد بازديد : 269 |

راز خوشدلی

 

حادثات فلکی چون نه به دست من و توست

رنجه از غم چه کنی جان و تن خویشتنا؟

مردم دانا اندوه نخورد بهر دوکار

آنچه خواهد شدنا و آنچه نخواهد شدنا

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
سراینده ای پیش داننده ای(رهی) ( قطعه قسمت دوم, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:53 تعداد بازديد : 244 |

کالای بی بها

 

سراینده ای پیش داننده ای

فغان کرد از جور خونخواره دزد

که از نظرم ونثرم دو گنجینه بود

ربود از سرایم ستمکاره دزد

بنالید مسکین : که بیچاره من

بخندید دانا : که بیچاره دزد

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
در دام حادثات ز کس یاوری مجوی(رهی) ( قطعه قسمت دوم, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:52 تعداد بازديد : 299 |

همت مردانه

در دام حادثات ز کس یاوری مجوی

بگشا گره به همت مشکل گشای خویش

سعی طبیب موجب درمان درد نیست

از خود طلب دوای دل مبتلای خویش

بر عزم خویش تکیه کن ار سالک رهی

واماند آن که تکیه کند برعصای خویش

گفت آهویی به شیر سگی در شکارگاه

چون گرم پویه دیدش اندر قفای خویش

کای خیره سر بگرد سمندم نمی رسی

رانی و گر چو برق به تک بادپای خویش

چون من پی رهایی خود می کنم تلاش

لیکن تو بهر خاطر فرمانروای خویش

با من کجا به پویه برابر شوی از آنک

تو بهر غیر پویی و من از برای خویش

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
خویشتن داری و خموشی را(رهی) ( قطعه قسمت دوم, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:50 تعداد بازديد : 293 |

راز داری

 

خویشتن داری و خموشی را

هوشمندان حصار جان دانند

گر زیان بینی از بیان بینی

ور زبون گردی از زبان دانند

راز دل پیش دوستان مگشای

گر نخواهی که دشمنان دانند

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
من نگویم ترک آیین مروت کن ولی(رهی) ( قطعه قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:48 تعداد بازديد : 303 |

پاداش  نیکی

 

من نگویم ترک آیین مروت کن ولی

این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند

تار و پودش را ز کین توزی همی خواهند سوخت

هر که همچون شمع بزم دیگران روشن کند

گفت با صاحبدلی مردی که بهمان در نهفت

قصد دارد تا به تیغت سر جدا از تن کند

نیکمردش گفت باور نایدم این گفته ز آنک

من باو نیکی نکردم تا بدی با من کند

میکنند از دشمنی نا دوستان با دوستان

آنچه آتش با گیاه و برق با خرمن کند

دور شو زین مردم نا اهل دور از مردمی

دیو گردد هر که آمیزش به اهریمن کند

منزلت خواهی مکان در کنج تنهایی گزین

گنج گوهر بین که در ویرانه ها مسکن کند

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
اعرابئی به دجله کنار از قضای چرخ(رهی) ( قطعه قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:46 تعداد بازديد : 258 |

سر نوشت

 

اعرابئی به دجله کنار از قضای چرخ

روزی به نیستانی شد ره سپر همی

ناگه ز کینه توزی گردون گرگ خوی

شیری گرسنه گشت بدو حمله ور همی

مسکین ز هول شیر هراسان و بیمناک

شد بر قراز نخلی آسیمه سر همی

چون بر فراز نخل کهن بنگریست مرد

ماری غنوده دید در آن برگ و بر همی

گیتی سیاه گشت به چشمش که شیر سرخ

بودش به زیر و مار سیه بر زبر همی

نه پای آنکه آید ز آن جایگه فرود

نه جای آن که ماند بر شاخ تر همی

خود را درون دجله فکند از فراز نخل

کز مار گرزه وارهد و شیر نر همی

بر شط فرو نیامده آمد به سوی او

بگشاده کام جانوری جان شکر همی

بیچاره مرد ز آن دو بلا گرچه برد جان

درماند عاقبت به بلای دگر همی

از چنگ شیر رست و ز چنگ قضا نرست

القصه گشت طعمه آن جانور همی

جادوی چرخ چون کند آهنگ جان تو

زاید بلا و حادثه از بحر و بر همی

کام اجل فراخ و تو نخجیر پای بند

دام قضا وسیع و تو بی بال و پر همی

ور ز آنکه بر شوی به فلک همچو آفتاب

صیدت کند کمند قضا و قدر همی

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
رهی بگونه چون لاله برگ غره مباش(رهی) ( قطعه قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:44 تعداد بازديد : 247 |

موی سپید

 

رهی بگونه چون لاله برگ غره مباش

که روزگارش چون شنبلید گرداند

گرت به فر جوانی امیدواری هاست

جهان پیر ترا نا امید گرداند

گر از دمیدن موی سپید بر سر خلق

زمانه آیت پیری پدید گرداند

دریغ و درد که مویی نماند بر سر من

که روزگار به پیری سپید گرداند

 
رهی معیری


برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
یاری از ناکسان امید مدار(رهی) ( قطعه قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:42 تعداد بازديد : 255 |

ابنای روزگار

 

یاری از ناکسان امید مدار

ای که با خوی زشت یار نه‌ای

سگدلان لقمه خوار یکدیگرند

خون خوری گر از آن شمار نه ا ی

همچو صبحت شود گریبان چاک

ای که چون شب سیاهکار نه‌ای

پایمال خسان شوی چون خاک

گر جهانسوز چون شرار نه‌ای

ره نیابی به گنج خانه بخت

جانگزا گر بسان مار نه‌ای

تا چو گل شیوه ات کم آزاری است

ایمن از رنج نیش خار نه‌ای

روزگارت به جان بود دشمن

ای که همرنگ روزگار نه‌ای

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
تو ای بی بها شاخک شمعدانی(رهی) ( قطعه قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:40 تعداد بازديد : 355 |

شاخک و شمعدانی

 

تو ای بی بها شاخک شمعدانی

که بر زلف معشوق من جا گرفتی

عجب دارم از کوکب طالع تو

که بر فرق خورشید ماوا گرفتی

قدم از بساط گلستان کشیدی

مکان بر فراز ثریا گرفتی

فلک ساخت پیرایهٔ زلف حورت

دل خود چو از خاکیان واگرفتی

مگر طایر بوستان بهشتی؟

که جا بر سر شاخ طوبی گرفتی

مگر پنجه مشک سای نسیمی؟

که گیسوی آن سرو بالا گرفتی

مگر دست اندیشهٔ مایی ای گل؟

که زلفش به عجز و تمنا گرفتی

مگر فتنه بر آتشین روی یاری

که آتش چو ما در سراپا گرفتی

گرت نیست دل از غم عشق خونین

چرا رنگ خون دل ما گرفتی؟

بود موی او جای دلهای مسکین

تو مسکن در آنحلقه بیجا گرفتی

از آن طره پر شکن هان به یک سو

که بر دیده راه تماشا گرفتی

تو را بود رنگی و بویی نبودت

کنون بوی ازآن زلف بویا گرفتی

گلی بودی از هر گیا بی بهاتر

کنون زیب از آن روی زیبا گرفتی

نه تنها در آن حلقه بویی نداری

که با روی او آبرویی نداری

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من(رهی ) ( قطعه قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:37 تعداد بازديد : 284 |

دشمن و دوست

 

دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من

از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی

سست عهد و سرد مهرند این رفیقان همچو گل

ضایع آن عمری که با این سست عهدان سر کنی

دوستان را می نپاید الفت و یاری ولی

دشمنان را همچنان بر جاست کید و ریمنی

کاش بودندی به گیتی استوار و دیرپای

دوستان در دوستی چون دشمنان در دشمنی

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
فقیر کوری با گیتی آفرین می گفت(رهی) ( قطعه قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:35 تعداد بازديد : 276 |

نابینا و ستمگر

 

فقیر کوری با گیتی آفرین می گفت

که ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم

به نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر

که من نه در خور لطف و عطای چندینم

خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت

که تا جواب نگویی ز پای ننشینم

من ار سپاس جهان آفرین کنم نه شگفت

که تیز بین و قوی پنجه تر ز شاهینم

ولی تو کوری و نا تندرست و حاجتمند

نه چون منی که خداوند جاه و تمکینم

چه نعمتی است ترا تا به شکر آن کوشی؟

به حیرت اندر از کار چون تو مسکینم

بگفت کور کزین به چه نعمتی خواهی؟

که روی چون تو فرومایه ای نمی بینم

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
عزم وداع کرد جوانی به روستای(رهی) ( قطعه قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:33 تعداد بازديد : 385 |

نیروی اشک

 

 

عزم وداع کرد جوانی به روستای

در تیره شامی از بر خورشید طلعتی

طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر

همچون حباب در دل دریای ظلمتی

زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای

ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتی

در این شب سیه که فرو مرده شمع ماه

ای مه چراغ کلبه من باش ساعتی

لیکن جوان ز جنبش طوفان نداشت باک

دریادلان ز موج ندارند دهشتی

برخاست تا برون بنهد پای زآن سرای

کاو را دگر نبود مجال اقامتی

سرو روان چو عزم جوان استوار دید

افراخت قامتی که عیان شد قیامتی

بر چهر یار دوخت به حسرت دو چشم خویش

چون مفلس گرسنه به خوان ضیافتی

با یک نگاه کرد بیان شرح اشتیاق

بی آنکه از زبان بکشد بار منتی

چون گوهری که غلطد بر صفحه‌ای ز سیم

غلطان به سیمگون رخ وی اشک حسرتی

زآن قطره سرشک فروماند پای مرد

یکسر ز دست رفت گرش بود طاقتی

آتش فتاد در دلش از آب چشم دوست

گفتی میان آتش و آب است الفتی

این طرفه بین که سیل خروشان در او نداشت

چندان اثر که قطرهٔ اشک محبتی

 

رهی معیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت